تبليغاتX
((تقدیم به هر چه عاشقه))
((تقدیم به هر چه عاشقه))
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد؟
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
دعا

             Image hosting by TinyPic         

 

   اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
از دست زمونه و آدمهاش خسته شدي،
حتي نفس كشيدن هم برات تكراري شد!
يا شايد اگه دست روزگار، نقاش خاطره هاي بد شد،
قلبت رو شكست و اشكت رو جاري كرد،
اگر ميون اينهمه فكر و خيال،
ياد من افتادي، ياد نوشته هاي ساده من،
دلم ميخواد غصه اي به غصه هات اضافه نكنم.
دلم ميخواد براي چشمه چشمهات، آب حيات نباشم.
شاعر غزل هاي پاره پاره و قافيه هاي دلشكسته نباشم.
اگه يه روز دلت گرفت،
از ته دل بگو... خدايا !
صدا بزن خدايي رو كه سختي و غم رو براي هيچ بنده اي نميخواد.
اگه امتحانت ميكنه يعني دلش ميخواد بزرگ و بزرگتر بشي. نزديك و نزديك تر.
گفتگو كن با تنها كسي كه ميتوني بهش بگي: خداي من!
و بشنو! صدايي كه ميگه: بله! بنده من!
اگه صداش رو شنيدي،
بعد از همه درد و دل كردن ها، آروم شدن ها...
بعد از اينكه گل خنده به روي صورتت برگشت،
يه خواهش كوچيك! اگه قبول كني.
براي من هم دعا كن.
شايد براي آرزوهاي خوب كردن، دعاهاي خير كردن
براي پرواز توي قلب آسمونها، عروج تا عرش خدا
فرصت خيلي كوتاه باشه.
اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
براي من هم دعا كن.

 

امشب اي ماه ، به درد دل من تسكيني

آخر اي ماه ، تو همدرد من مسكيني

**********

همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند

امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 17:48 توسط : رامین
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
روز تولد

                      

سلام دوستان خوب           

می خواستم بگم امروز درست  ۳۰ سال از عمر ما رفت . مثل اینکه دیگه یواش یواش داریم پیر می شیم

خدا بهم رحم کنه. عجب روزگاریه مثل اینکه همین دیروز بود تازه دنیا را دیدم.

به قول شاعر:

((این قافله عمر عجب میگذرد))

به هر حال:

          تولدم مبارک         

راستی تو نمی خواهی تبریک بگی؟

Image hosting by TinyPic

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:7 توسط : رامین
شنبه نوزدهم اسفند 1385
جملات زیبا

عشق مي ورزيم چرا که او نخست به ما عشق ورزيد چرا که خدا عشق است

***
فقط موجهاي دريا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن
دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي

***
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

***
اگه سهم من از اين همه ستاره فقط سو سوي غريبي است , غمي نيست . همين انتظار رسيدن شب برايم کافي است.

***

ابر بارنده به دريا مي گفت من نبارم تو کجا دريايي , در دلش خنده کنان دريا گفت ابر بارنده تو خود از مائي

***
ستاره به چشم کوچک مي نمايد , اما اين گناه چشم است نه کوچکي ستاره , درستهايي که کمک ميرسانند , مقدس تر از لبهايي هستند که دعا مي کنند.




ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:7 توسط : رامین
دوشنبه هفتم اسفند 1385
اینن مطلب را دوستی برام آف گذاشته بود حیفم اومد نزنم تو وبلاگ

 

           Image hosting by TinyPic           

سلام منزل خداست؟

 اين منم مزاحمي که آشناست

 هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم .

                                              

           Image hosting by TinyPic           


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:36 توسط : رامین
دوشنبه سی ام بهمن 1385
بازهم از کسمنلی

نوشته اي در چشمانم

                  گم ات كرده ام

گريه نكردم در نبودنت.

فكرم،چون شيشه سنگ خورده پنجره اي

و نتوانستم فراخوانم نه خورشيد را،

                             و نه ستارگان را

 به شهادت ديدن اين حقيقت عريان.

شب ها تو را در خوابم ديدم

و حتي براي ورود به رويايت

                          بالشم را هم پشت و رو نكردم.2

نمي گويم به سان افسانه در دوردست هايي

و من ساكن شبي ابدي هستم.

نمي گويم،با اين نمود

چون اتومبيلي شكسته چراغ

                            در شب هنگامم.

اگر اين گونه مي بود،چه باك

چشم هم نمي داشتم

                         دستهايم مي يافتند تو را.

راه ها را چون كلاف طناب

                                جمع مي كردم در دستانم.

به هم مي زدم ترتيب قطارها را3

                    و دست مي يافتم به حسرت دستانت.

پيشه خود مي ساختم جستجوي تو را

آب مي چكاندم از چشمانم بر راه ها

و سر مي دادم اين ترانه را:

؛ كوچه لره سو سپميشم؛4

نمي گويم بي تو بودن،بسته است راه ها را

نه!

يك بار نگاه كن به چشم هايم

كلمه اي بيش نوشته نشده:؛تاسف!؛

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:11 توسط : رامین
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
شعری از نصرت کسمنلی پدر شعرهای عاشقانه آذربایجان



هاوا يامان سازاقدی،
گونش سندن اوزاقدی،
بير آج قوزو مه له ييب ،
سنه بويلاندی باخدی،
يومول ، بنؤوشم يومول !

(هوا بسيار سرد است،
خورشيد از تو دور است،
بره اي گرسنه ناليد،
سرک کشيد و به تو نگريست،
بسته شو اي گل بنفشه من، بسته شو!)

چمنلره ايز دوشر،
بير دئييل کی،يوز دوشر،
نييه سنين پاييزين،
هر چيچکدن تئز دوشر؟!
يومول ،بنؤوشم يومول!

(برروي چمنها رد ي خواهد ماند،
يک رد که نه صد اثر خواهد ماند،
اما چرا خزان تو از پژمردن هر گلي نيز زودتر فرا مي رسد؟!
بسته شو اي گل بنفشه من ،بسته شو!)

گؤيده بولوت گؤرونور،
بولوت قارا بورونور،
او داغدا بیر دومان وار،
سنه طرف سورونور!
يومول ،بنؤوشم يومول!

(در آسمان ابري ديده مي شود،
ابر، سياه مي پوشد،
در ان کو ه را مهی دیده می شود
به سمت تو مي خزند
بسته شو اي گل بنفشه من ،بسته شو!)

قالارسان باخا – باخا،
کاغيذ گول سندن باها،
آری يامان چوخاليب،
گولو ده سانجير داها،
يومول ،بنؤوشم يومول!

(نگران خواهي ماند،
گلهاي کاغذي از تو گرانترند،
زنبورها فزوني يافته اند،
گلهارا نيز نيش مي زنند،
بسته شو اي گل بنفشه من، بسته شو!)

عؤمروم بيرجه هفته دير،
عطرين مين جور حب ده دير،
ايندی سئوگيلی اوچون،
بئش قرنفيل دب ده دير!
يومول، بنؤوشم يومول!

(عمر من هفته اي بيش نيست،
عطر تو در هزار گرده نهفته است،
اکنون براي عشاق،
هديه پنج گل ميخک مرسوم است!
بسته شو اي گل بنفشه من ،بسته شو!)

يوم گؤزونو ، چن گؤرمه ،
واختسيز گلن غم گؤرمه،
دونيا يامان قاريشيب ،
من گؤره نی سن گؤرمه !
يومول، بنؤوشم يومول !

(چشمت را ببند، مه را مبين،
غم بي وقت آمده را مبين،
دونيا عميقا مغشوش است،
آنچه را که من ديده ام تو مبين!
بسته شو اي گل بنفشه من، بسته شو!)




ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:4 توسط : رامین
جمعه بیست و نهم دی 1385
در انتظار آب

 
تشنه است و نگاه غمبارش
خورده با چشم نخلها پيوند
روشناى دو چشم معصومش‏
مى‏كشد آفتاب را دربند

* * *

منتظر ايستاده تا آيد
از ره آن يكه تاز بى پروا
مى‏شود لحظه لحظه از هر نخل‏
حال سقاى خويش را جويا
شادمانه به خويش مى‏گويد
بى شك آن رفته، باز مى‏آيد
وعده آب داده او با من‏
سوى اين خيمه باز، مى‏آيد

* * *

تشنگى رفته رفته مى‏كاهد
قدرت استقامت او را
مضطرب ايستاده مى‏كاود
چشم او خيره خيره هر سو را

* * *

نخلها را دوباره مى‏بيند
نخلهاى شكسته قامت را
بيندافسرده و سرافكنده‏
آن نشانهاى استقامت را

* * *

او ز خود شرمسار مى‏پرسد
از چه رو پشت نخلها خم شد
چهره آسمان نيلى فام‏
اين چنين تيره از چه ماتم شد
من نمى‏خواهم آب، اى كاش او
نزد من سوى خيمه باز آيد
مى‏رود تشنگى زيادم اگر
باز، بازوى خيمه، باز آيد

* * *

آفتاب از سرير نيلينش‏
مى‏كشد نعره‏هاى آتشبار
نفس گرم و زهر ناكش را
مى‏دمد او به صحنه پيكار

* * *

گوييا هر چه در زمين است او
تشنه در كوى خويش مى‏خواهد
چون به بانگى كه آتشين است، او
خاك را سوى خويش مى‏خواهد

* * *

كودك خسته همچنان تشنه‏
چشم در راه رفته‏اش دارد
در زمينى كه قحطى آب است‏
چشم او همچو ابر مى‏بارد
غمگنانه به خويش مى‏گويد:
انتظارم به سر نمى‏آيد
از غبار كنار شط پيداست‏
رفته من دگر نمى‏آيد

 

بيوك ملكى «سحر»

ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:30 توسط : رامین
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385


((گُلنار، داستانی از فولکلور ترکمن ))

در زمان‌های قدیم، ‌پادشاهی بود که سه پسر داشت. پادشاه روزی به دست هر یک از آنها تیر و کمانی داد و گفت: هر یک تیری بیندازید. تیر هر کدام به خانه‌ی هر کسی افتاد، ‌دختر آن خانه را به عقد او در‌خواهیم آورد.
تیری که بزرگ‌ترین پسر انداخت، ‌در خانه‌ی وزیر نشست. به همین خاطر او با دختر وزیر ازدواج کرد. تیر پسر دوم به حیاط خانه‌ی قاضی افتاد و دختر قاضی را به عقد او درآوردند. تیر پسر کوچک‌تر چنان پرتاب شد که از شهر و روستا گذشت و به طرف جلگه‌ها رفت. آنها به دنبال تیر رفتند و تیر را میان جنگل و در دست میمونی یافتند که مشغول جویدن آن بود. به همین دلیل تصمیم گرفتند میمون را به عقد پسر کوچک‌تر در‌آورند و چنین کردند.
برادران بزرگ‌تر، برادر کوچک‌شان را که با یک میمون ازدواج کرده بود، مسخره کردند. یک روز برادران بزرگ‌تر به او گفتند: ‌ما می‌خواهیم هر یک به خاطر عروسی‌مان مهمانی ترتیب دهیم و پدر‌مان را دعوت کنیم.
برادر کوچک‌تر با شنیدن این حرف غمگین شد، ‌زیرا او می‌باید مهمانی ترتیب می‌داد، ‌ولی زن او میمون بود، نمی‌توانست آشپزی و پذیرایی کند. پسر جوان نزد میمون آمد و گفت: برادرانم پدرم را به خانه‌هایشان دعوت می‌کنند، ما هم باید کاری بکنیم.
میمون جواب داد:‌ به پدرت و همنشینان‌اش بگو که به پشت کوه بیایند تا از آنها پذیرایی کنیم!
برادر کوچک‌تر رفت و این حرف را به پادشاه و همنشینان‌اش گفت. پدر تا اسم پشت کوه را شنید به شدت عصبانی شد و دعوت او را رد کرد. ولی پسر کوچک‌تر همنشینان پدر و دو برادرش را به آنجا برد. در پای کوه، برای بستن افسار هر اسبی، پایه‌های طلایی کاشته شده بود و برای هر یک از میهمانان، ‌در ظرف‌های طلایی غذاهای رنگارنگ و خوش طعم گذاشته بودند. مردان نشستند و خوردند و لذت بردند و بعد برخاستند. آن وقت پسر کوچک‌تر داد زد: ای میهمان‌های عزیز! هر کدام ظرف‌های طلایی را که در آن غذا خوردید و پایه‌های طلایی را که افسار اسب‌هایتان را بستید، بردارید و ببرید. این هدیه‌ی ماست به شما!
برادران بزرگ‌تر به او حسادت کردند و به همدیگر گفتند: ‌باید به پدرمان بگوییم که عروس‌هایش را به میهمانی دعوت کند. آن وقت برادر‌مان مجبور می‌شود، ‌طنابی به گردن میمون بیندازد و او را با خود بیاورد. ما هم سر راه، سگ‌ها را به جان میمون می‌اندازیم تا غوغایی بر پا شود!
چند روز بعد پادشاه پسران و عروس‌هایش را به میهمانی دعوت کرد. پسر کوچک‌تر پیش زنش رفت و گفت: پدرم دعوت‌مان کرده است، ‌حالا چه کار کنیم؟
میمون جواب داد: ‌به پشت همان کوهی که میهمان‌هایت را برده بودی برو و داد بزن گلنار! آن وقت مشکل‌ات حل می‌شود.
پسر شاه رفت و داد زد: ‌گلنار!
ناگهان یک پری جست و خیز‌کنان از میان کوه بیرون آمد. پسر شاه با دیدنش از هوش رفت و کمی بعد به خود آمد. پری کنارش نشسته بود، ‌گفت: من زن تو، ‌گلنار هستم.
بعد پوست میمون را که در دستش بود، ‌به او داد و گفت: ‌بیا به میهمانی برویم و مواظب باش کسی این پوست را ندزدد. اگر آن را بدزدند،‌ دیگر هیچ وقت نمی‌توانی مرا ببینی.
پسر شاه گفت: ‌باشد،‌ مواظبم.
آنها به قصر رفتند. برادران بزرگ‌تر با دید آن دو، آن قدر تعجب کردند که هوش از سرشان پرید و در گوش هم گفتند: ‌این بار هم چاره‌ای پیدا کرد. حالا چه کاری از دست ما ساخته است؟
برادر بزرگ‌تر گفت: فکر کنم رمزی در پوست میمون است. باید به برادر کوچک‌مان شراب بدهیم و مست‌اش کنیم و بعد پوست میمون را بدزدیم.
آنها به برادر کوچک‌تر شراب دادند و پوست میمون را از دستش گرفتند و در آتش سوزاندند. صدای وحشتناکی از پوست بلند شد. پسر کوچک‌تر با شنیدن این صدا به خود آمد و پوست را دید. خواست آن را از میان آتش بردارد ولی خیلی زود پوست خاکستر شد و از میان رفت و برادر کوچک‌تر نتوانست گلنار را ببیند و خوشبختی را از دست داد.

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه  منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن  شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

((جای تو خالی - مینا آریا))

 


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:3 توسط : رامین
سه شنبه پنجم دی 1385
مگر من تا کجا طاقت ميارم؟

       
بنام ايزد زيبا

ديگه تويه گلو بغضم شکسته
شدم از اين همه افسوس ، خسته

دلم مي خواست از عمق وجودم
يکا يک با تمام تار و پودم

زنم فرياد ، اي دنياي نامرد
دلم گشته ز دسته تو پر از درد

چرا اينقدر با من در ستيزي
چرا در جامه جانم ، زهر ريزي

چرا قدري نداري تو مدارا
چرا قلبت بود از سنگه خارا

مگر من تا کجا طاقت ميارم
نمي بيني دگر نايي ندارم؟

چرا اين قدر بي رحمي و دل سنگ
چرا داري هزاران چهره و رنگ

تو بردي اي جهان پست و فاني
شکستي پشت من را در جواني

نمودي پر پر اين قلبه ضعيفم
ديگه هرگز نميگم من حريفم

برو خوشحال شو ، پيروز اين جنگ
تو بودي اي جهان پست و دل سنگ


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:49 توسط : رامین
چهارشنبه یکم شهریور 1385


       
بسم رب المهدی و بسم رب المنتظر
 
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت اید؟

گفتم: سراغ گلی را می جویم. می شناسی اش؟؟؟

گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟

گفتم: به دنبال زیباترینم.

گفت: گل سرخ را می گویی؟

گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم.

گفت: به عطر کدامین گل شبیه است؟

گفتم: خوشتر از ان بوی دیگری نمی شناسم.

گفت: از یاس می گویی؟

گفتم: سپید تر از ان نیز نمی دانم.

گفت: در کدامین گلستان می روید؟

گفتم: در ان صحرا گلستانی که از شرم دیدگانش هیچ گل دیگری نمی روید.

به ناگاه دیدم پروانه,
                                                                                 مستانه بی قرار شده است.

بی تاب تر از من ناارامی می کند.........

از این گل و ان بوته,
                                                                                سراغش را می جوید.......

گفت: اسمش چیست که اینگونه از ادمیان دل برده است؟

گفتم به زیبایی نامش ندیدم.

گل نرگس را می گویم. می شناسی اش؟؟؟

به ناگاه دیدم پروانه,
                                                                         توان سخن گفتن ندارد.

بالهایش به روشنی شمع می درخشید.

گویی شعله از درون,
                                                                             وجودش را به التهاب دراورده بود.

توان رفتن نداشت... به سختی خود را به روی باد نشاند و از مقابل دیدگانم دور شد.......

اری....

او گل نرگس را یافته بود. شراره های وجودش خبر از ان گل زیبا می داد........

اینک دوباره من ماندم و این نام اشنا و غریب.......
 
در صحراهای غربت, تا ادینه ای دیگر, به انتظار نشسته ام,
 
 تا شاید به همراه پروانه ای, به دیار اشنایت قدم گذارم.......
 
مهدی جان.....

                                پروانه وارم کن که دیگر تحمل دوریت ندارم......

مولای من......

می دانم که لحظه دیدار نزدیک است.......

اما دیگر توان ثانیه ها را ندارم.......

می دانم که چیزی به پایان راه نمانده است.......

اما دیگر توان رفتن ندارم.......

می دانم که تا سپیده دم وصال
                                          ,طلوع و غروبی چند,
باقی نمانده است........

اما دیگر تاب سرخی غروب را ندارم........

از این رنگ رنگ پروانه های دروغین خسته شده ام.......

از ادینه های سراب گونه ی بی وصال به ستوه امده ام........

دیگر توان رفتن ندارم.......

                                                   زودتر بیاااااااا

                                    گل نرگس بیااااااااااا
 

 
«اللهم عجل لولیک الفرج»

«العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:41 توسط : رامین
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385


سرم با دیگران گرم است ، دلم با تو. دلم را استوار کرده ام، که دل نبندم. نه به چشمهای بیگانه ای. نه به حرفهای بیگانه ای. می خواهم آزاد باشم. از قید تملک خود و دیگران. تا بود، برای خود می خواستم. و حالا... و حالا نشسته ام دراین اندیشه، که آیا راست اندیشیده ام. یا کجراهه پیموده ام. راه کج نبود . نگاهم، به پیش پای بود. دوردست ها از من دریغ شدند ، من از تو . و تو، در دوردستها بودی.

بیش ازاین دید ندارم. کور شده ام. کر شده ام. نه ،خودخواه شده ام. همه را برای خود . تو را برای خود، می خواستم . می خواهم . و خودخواهی از کوری هم بد تراست.

گیجی ام را روی دیوار تنهایی ام نقش می کنم. بومهای رنگ شده را می شکنم. شکستن ، عصیان است. باید عصیان کنم. کسی که ازعصیان بهراسد، سزاوار مرگ است. می خواهم زنده بمانم. می خواهم عصیان کنم.

منتظر باش . برمی گردم. با دستهایی پر از تو . دلی خالی از خود. با سیبی سرخ.

منتظر باش. بر می گردم. با تابلویی نقش شده از من ، در کنار تو.

بومت را بشکن . مرا نقش کن. من ، تنهایی هستم !!!

تو رو می خوام


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:12 توسط : رامین
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
کمک خداوندی

  Hosted by
 Tinypic.com 
               Image hosting by TinyPic              
شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید ، او در عالم رویا دید پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند
و در همان حال ، در آسمان بالای سرش ، خاطرات دوران زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است او که محو تماشای زندگیش بود،
 
ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هائی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را طی میکرده است.
 
بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش بود ، گفت : پروردگارا ، تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی ، کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد .
 
پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم ، فقط جای پای یک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی؟
 
خداوند لبخند زد و گفت : بنده عزیزم ! من هرگز تو را تنها نگذاشته ام .
 
زمانی هائی که تو در رنج و سختی بودی ، من تورا روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامتی از موانع عبور کنی
 
 
Image hosting by TinyPic
 
                                                                                                        از کتاب لیاقت عشق
 

           Image hosting by TinyPic           


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:33 توسط : رامین
جمعه بیست و ششم خرداد 1385
نمیدونم

امروز می خوام دیگه از خودم بگم و از بدشانسی هایم.

نمیدونم شاید بدشانسی نیست تقصیر خودمه که راه را درست نمیرم. همیشه انسانهایی هستند که به عنوان دوستی نزدیک انسان می شه و با احساسهای یه نفر بازی می کنن و باپایمال کردن احساسات پاک یه انسان حال می کنن می رن. خوب دیگه زندگی باید ساخت و سوخت ولی من تا بحال نفهمیدم مقصود وغرض این انسانها چیست و تا کی می خوان این راه را برن؟

هیچ وقت تو زندگی نخواستم به کسی بدی کنم حتی به دشمن شماره یکم . شاید هم از دستم بر نمیاد نمیدونم اینو من میدونم و خدایم. ولی خیلی بدی ها از کسانی که با لباس دوستی پیش میان دیدم. هیچ وقت هم نفرینشون نکردم بلکه همیشه دعا می کنم که خدایا کاری کن شاید آنها هم یه روز بتونن یه انسان را درک کنن. به هر حال به قول معروف این هم از شانس بد ماست نه تو عاشقی و عشق بازی موفق شدیم نه تو دوست  و دوست یابی . البته این نیست که دوستان نسبتا خوبی هم دارم ولی یکی دوتا بیشتر نیستن اونها هم تا حالا که خوب بودن بفیه اش را الله اعلم.

ولی از کسانی که باهاش زیاد صادق بودم چنان کوبیدنم زمین که باورم نمی شه.

در آخر من براشون جز سلامتی چیزی ندارم بگم . و یه چیزی که همیشه سرپا باشن خدا نکنه کسی هم اونها را یه روز به زمین بکوبه.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:24 توسط : رامین
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385


 
خداوندا با تو سخن می گويم
از عشق
آن ميل شديد درونی
آن جادوی جاوداني
آن عطش کاشتن و درو کردن
آن عظمت فکر کردن و ديدن
آری خداوندا از تو می پرسم
کجا رفته است آن تکثر روح نيک تو
اگر درون نيک است پس اينها چيست
صدای قناری در قفس از برای چيست
خداوندا از تو می پرسم
اگر آدم اشرف مخلو قات است
اگر او کمال آفريده ها است
پس چرا حقارتش می بينی
پيش مخلوقات
او را که افسارش باز کردی وگفتی برو تا باز گردی سوی من
خداوندا از تو می پرسم
کدامين مالک گله اش را دست گرگ می سپارد
که تو گرگ را مبصر کلاس ما کردی
ما در زمین همه بنده شيطانيم
اگر خود را گول نزنيم
او ما را حکمرانی می کند
هر چه خواهد می دهد و هر چه می خواهد گيرد
الا جان که از آن توست
خداوندا از تو می پرسم
آيا نمی خواهی ظاهر کنی آن حقيقتی که وعده داده بودی
آن قيامتی که ما را از آن ترسانده بودی
خداوندا پس کجا خوابيده آن ناجی که ما را قول اميد داده بودی
اميد در انتظارش ياٌس را می نوشد
و خداوندا از تو می پرسم
کی می شود ديگر از تو نپرسم

ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:32 توسط : رامین
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385


دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم
 
از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای
از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست
از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ......
باور کن ای مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود
من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند
وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین دارد
 

 

ميترسم از دل خود در کوچه ها خدايا مي نالم از شب سرد از انتظار يارا در اين سراي غربت روي مه ات نديدم در آن سراي جاويد صورتگرم به رويا روياي عاشقانه ام صداقتي ندارد مآواي عارفانه ام حقيقتي است.


ادامه مطلب

لينک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:16 توسط : رامین